|
|
|
|
![]()
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 11:45 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
اشك نريز ، گريه نكن ، با تو هستم و با تو مي مانم ، ميمانم در كنارت براي هميشه ، دیشب برای لبخند لبهایت دعا کردم ! امشب برای درخشش چشمهایت ! و فردا برای آمدنت ! ندیدنت آزارم میدهد ! مدتی ست روزها به چشمهای تو فکر میکنم ! چه کسی میداند چشمهای تو رنگ آبی آسمان ست یا همرنگ غروب و یا سیاهی شب !
بهم نگاه میکنی و میخندی، و این خنده تنها برای من معنی داره که هیچ وقت از شنیدنش خسته نمیشم چرا که خاطره ی زیباترین اتفاق، آره اتفاق عمرم آغازش با این آهنگ بوده
کمینویسم از تو ...ای تازه ترین نغمه ی عشق .....تو که سر سبز ترین منظره ای ....تو که سر شارترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم و تو که سنگ صبورم بودی و در تمام لحظات که خدا شاهد غصه و اندوهم بود ..........به تو می اندیشم .....به تو میبالم.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:46 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بچه ها ولنتاینتون مبارک براتون آرزو می کنم که همه به عشقتون برسین و در کنارش خوشبخت بشین برای منم دعا کنید
چیزی برام نمونده جز این هجوم حسرت چیزی مثل شکنجه برای قلب خسته ام چیزی برام نمونده جز آه سینه سوزم سفر بخیر مسافر دوستت دارم هنوزم سفر بخیر دل من حرفی نذاشتی باقی کاشکی یه روز می اومد تو هم دوستم می داشتی سفر بخیر رسیدن عشقا بهم خندیدن کاشکی می شد می موندی تا چشمام اشک نبینن چه فایده این همه عشق وقتی تو نیستی اینجا چه فایده این شکسته اسیر بشه تو رویا چه ساده می گذشتی از این همه شکستن چه بی خبر نشستی چه بی اثر می خندم
کاش نفس می دانست که یه روزی ته بن بست خیال می شکند کاش می دانست که نگاری به نگار نگه اش چنگ زده است کاش می ساخت ز خاک وجود و اشک چشم گلدانی تا بکارد در آن باغ فردوس یا بهشتی پنهانی کاش با حضور سرد خورشید نفسی می ساخت دل کاش می دانست که نفس هم همنفس این دل نیست کاش میان اتاق تنهایی اتاقکی می ساخت از گیسوی درخت بید تا بلرزد گاهی که نفس میان تن او می لرزید کاش تنهایی می دانست ندارم نگه ای به چشمانش کاش می دانست از این میکده ی غم بیزارم کاش با تن خود عالم خوشی می ساخت تنهایی تا نماند ز نگه غمگینش کوه سرد آهی یادم آید یکی میگفت که ز آه دل سوخته باید پرسید که چرا عالم هستی نتواند جزای گنه گنه کار دهد کاش می دانست که فراموشم شد غم درد نفس و دل غم زده و تنهایی ۵ تا گل می زارم چون که عدد ۵ رو خیلی دوست دارم اما دلتنگم می کنه
گله از زمونه نیست اینکه دلم گرفته باز این تاوانی که پای عشق باید داد گله از دل تو نیست اینکه غمهام تازه شده این شبیه قفسی است که با نگات ساخته شده
اینو دلم می گه نه خودم خسته از رفتن اما امیدوار به رسیدن دستامو بگیر تا از غصه ی چشمای تو نمیرم اگه از مطالبم خوشتون اومد برام نظر بدین خوشحالم می کنید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:17 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هرچه بيني عکس يار عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
دارم از دوری تو می میرم
رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره توی این کوچه تاریک منو تنها نمی زاره یاد حرفای قشنگت که تو قلبم خونه می کرد یاد دلتگی چشمات که منو بهونه می کرد می زنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم آخه من ترانه هامو واسه کی پس بخونم دل من هواتو کرده آخ کجایی نانینم کاشکی بودی و می دیدی بی تو من تنها ترینم توی این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم زیر پات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم
دلم خیلی گرفته فقط دلم می خواد بنویسم اما نمی تونم حرفای دلمو بنویسم انگاری با من نا محرمن
دارم از تو می نویسم من تموم قصه هام قصه توست دارم از تو مي نويسم ( مسعود فردمنش) این شعرو وقتی از توی یکی ازوبلاگا پیدا کردم دیدم که چقد با من همدردی میکنه تصمیم گرفتم که تو وبلاگم بزارمش امیدوارم شما هم خوشتون بیاد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 17:14 توسط زهرا
|
|
||