|
|
|
|
|
سلام دوستای عزیز اما بی معرفت
وقتی اومدم ونظرات خیلی زیاد شما رو دیدم خیلی دلم شکست واقعا اینقد لطف داشتین؟ تصمیم گرفتم که وبلاگمو حذفش کنم اینم آخرین باریه که آپش کردم پس برای آخرین بار
اونی که نفس تو بود چیه دلم ؟ گرفتی !؟ واسه چی داری گریه میکنی ؟ چیه دلم ؟ شکستی !؟ واسه کی داری گریه میکنی ؟ چیه دلم ؟ غـریبی ؟! چی دیدی داری گریه میکنی ؟ میگی : گذاشت و رفته اونی که مثل نفس تو بود میگی دلتو شکسته اونی که همهء کس تو بود میگی : دیدی نموند , رفت پای همه حرفایی که زده بود دل من میدونم داری دیوونه میشی , اما باز بی خیالش دل من میدونم داری ویروونه میشی , اما باز بی خیالش
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:20 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم نگاه نازنينم عشقم را نه از روی جملات نامه هايم بلکه از چشمانم بخوان کلمات عشق با شکوه مرا حقير و کوچک می کنند برای فهميدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو جوابش را در قلبت خواهی يافت... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:8 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز میگشود دو چشمان بسته را میشست ککلی به لب آب تقره فام آن بالهای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود و موج بنرمی از او رمید خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گویی میان مجمری از خون نشسته بود می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
سلام امروز دیدمت خیلی خوشحال شدم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:32 توسط زهرا
|
|
||